خرق عادت

گناه بخت پریشان و دست کوته ماست.

قدم می‌زدیم،
و من بازگو می‌کردم،
بخشی از قانون ۳۰ را که تو به من یاد داده بودی،
چرخ به میل خود می‌چرخد،
و انگار از ما نظر نمی‌خواهد...
بوی گُل‌ها،
تو را،
و من را به دنبال تو،
به سوی نیمکتی کشاند تا در میان‌شان بنشینیم.
هوا رو به سردی و تاریکی می‌رفت،
کفش‌هایت،
مناسب برای قدم زدن در مسیری پر از سنگ‌ریزه نبود،
با این حال آمدی،
قدم روی چشمانم گذاشتی،
زودتر از من برخاستی،
آماده‌تر از من،
منی که با کفش‌های ضخیم،
برای آن سرمای اندک هم، کُت به تن می‌کردم.
به دوراهی‌ای رسیدیم که تو دلت می‌خواست،
تجربه کنی،
همراهت شدم،
با این‌که از دور می‌دیدیم،
این راه به جایی نمی‌برد.
و تو پرسیدی،
کی و کجا می‌توانستیم، شبیه به این را تجربه کنیم.
معمولا در این ساعت‌ها همه برمی‌گردند،
ولی ما به پیش می‌رفتیم،
در میان نگاه آن‌ها و خداقوت‌شان.
اشاره به رودی کردی که روزی از آن‌جا می‌گذشت،
و در کنار رود خشکیده،
چشمت به تخته‌سنگی افتاد،
زیرِ بیدِ مجنونِ کودک و تُنُک،
تخته‌سنگی که بافتی سیاه و سفید بر تن داشت،
برجستگی‌هایی نه چندان سخت اما سیاه،
فرورفتگی‌هایی نه چندان عمیق اما سفید،
بر میانه‌ی سنگ،
رو به کوه و آسمان،
پشت به مسیر و دیگران،
همانند آن میزی که در گوشه‌ی کافه چیده بودند، نشستیم.
سردی و تاریکی هوا، افزون می‌گرفت.
در دلم فکر می‌کردم،
الآن بهترین وقت‌ش است،
با تمام وجودم می‌خواهم دستانش را بگیرم،
اما به لب نمی‌توانم...
چشم‌هایم را می‌بندم و می‌گویم،
و تو حرفم را تکرار می‌کنی،
دستان هم را بگیریم؟
خب،
باشد...
من سرشار از حس نابی که،
"دیدی درد نداشت؟"
و تو لب‌ریز از تعجب اولین تجربه.
انگشتانم را لای انگشتانت قفل می‌کنم،
و شانه‌هایمان را به هم نزدیک می‌کنیم،
گاهی به موجب ناهمواری‌های مسیر،
نیم‌تنه‌هایمان به هم می‌خورد،
اما صدایش را در نمی‌آوریم.
میان راه،
کنجکاوت کردم تا صدای قلبم را بشنوی،
غافل از این بودی که اصلا نمی‌زند،
و در انتظار گرمای دستان توست...
هرچیزی که بین‌مان روی نیمکت بود را جمع کردم و کنار گذاشتم.
من بودم و
تو و
چال گونه‌ات...
دستم برای رسیدن به آن‌ها کوتاه بود،
خیلی کوتاه...
تو حرف می‌زدی و من به آن‌ها چشم می‌دوختم.
هوا بسیار سرد شد،
و در کنار آبشار مصنوعی،
این سردی دوچندان می‌شد...
برای خداحافظی،
از من خواستی تا از تخته‌سنگ‌های پله‌مانند بالا برویم،
من هم به هیجان گرفتن دستانت در مسیرهای سخت،
همه‌چیز را قبول می‌کنم،
ایستادیم،
و منظره‌ای که در آن قرار داشتیم را از بالا تماشا کردیم...

۲۹ مهر ۹۸ ، ۱۹:۰۲ ۶ نظر
Amer ‌‌

شادکامی با «رابطه‌ی خوب» ارتباط دارد.

من و میمة [ایشون مونث هستند] و سین [اگر مونث بود، واقعا چیز خوبی می‌شد، البته اگر میمة هم «ی» نداشت، چیز بهتری می‌شد] هم‌کار بودیم. از دست این دوتا و بیشتر میمة، من کارم به مشاوره کشید. اوایل که وارد مجموعه شدم، من بودم و میمة و یه میم دیگه که بین میم‌ها دعواهای بسیار می‌شد. اما خب همدیگرو هم دوست داشتن و البته بیشتر میمة.

میمة با این‌که میم رو خیلی دوست داشت اما می‌دونست بهش نمی‌رسه و بر سر قلمروخواهی هم جنگ داشتن، به منم یه نیم‌نگاهی داشت. اما من چون به‌تازگی از یه رابطه‌ی فوق سنگین بیرون اومده بودم و داشتم وصله‌پینه‌هامو جمع می‌کردم، برای همین تفقدی نمی‌نمودم. تا این‌که میم از مجموعه‌مون زد و رفت و، دوستی‌مون اما پابرجای موند.

من موندم و میمة. باهاش کمی آشناتر و صمیمی‌تر شدم تا ببینم آیا جای نشکسته‌ای مونده، بدم دستش یا نه. چندماهی اوضاع در آرامش و در جست‌وجوی شخص سوم گذشت که دست‌مون تقریبا از همه‌جا کوتاه موند. من به پیشنهاد یکی از دوستانم، سین رو به مجموعه اضافه کردم. از من و میمة کوچکتر بود و متاهل.

میمة سیگنال‌های فراوون به من می‌فرستاد اما خب فاصله هم می‌گرفت. با سین دوستی خوبی رو شروع کرد، طوری که یه سری حرف‌های تیمی از من پنهون می‌موند. بسیار منفعت‌طلب بود و به‌خاطر نیازی که به من داشت، خیلی از تک‌روی‌هاش جواب نمی‌داد، هرچقدر که سین پشت‌ش بود. من تو گیرودار همه‌ی این تناقض‌ها و بیشتر آشناشدن‌ها، فهمیدم کمی ازش خوشم میاد و می‌تونم به یه قرار دعوت‌ش کنم.

پیامی براش فرستادم که آیا دوست داری به یه تئاتر باهم بریم؟ و او کلی ذوق کرد و گفت بله. روز و ساعتش رو باهم هماهنگ کردیم اما شماره صندلی‌ها باقی‌موند، که او خوابید. صبح بیدار شد و بهم گفت، خواهرم برام کلی کار تراشیده و من نمی‌تونم بیام متاسفانه. من تنهایی رفتم و واقعا هم لذت بردم. چندروز بعد بهم گفت که یه حرفی می‌خوام بهت بزنم اما گفتنش برام سخته و معلوم نیست، چقدر قطعی باشه.

او با یکی از همکارامون طوری که دیگران متوجه نشن در ارتباط بود و با اطلاع خانواده‌ها، تصمیم به ازدواج گرفته بودن. او و سین دو شخصیت ظاهرا مذهبی بودن. تناقض‌ها جلوی چشم‌های من رژه می‌رفت. رابطه‌ی نیمه‌صمیمانه با نامزدش، با من، با سین. پنهون‌کاری‌ها. پچ‌پچ‌ها. من رو به یاد همه‌ی رنج‌ها و درجازدن‌هام انداخت و به مشاوره رفتم و فقط یه حرف داشتم که بزنم. من به ارتباط با آدم‌ها نیاز دارم، اما می‌خوام که تحمل‌ام در برابر این رنج بیشتر بشه.

سین از مجموعه رفت. میمة و نامزدش هم رفتن. اما دوستی‌مون پابرجای موند. من و میمة و سین، هم‌کلاس شدیم. اون دو سر یک میز و من جای دیگه. دوتا از دخترهای کلاس با من دوست شدن. باهم یه تیم تشکیل دادیم و پروژه‌ها رو باهم تحویل دادیم. سین و میمة از ما کمی کمک می‌گرفتن. یکی از دخترها که به من علاقه‌ی بیشتری داشت و می‌خواست بیشتر در ارتباط باشه، مهاجرت کرد و رفت. و دیگری هم که من بیشتر دوستش داشتم، قرار گذاشتیم و بعد قرار بهم گفت با شخص دیگری در ارتباط هست.

فردا من و سینه [همون سین خودمونه، چون قبلا بهش اشاره کردم الآن به این شکل ظاهر شده] به یه کلاس جدید می‌ریم. امیدوارم رابطه‌مون بهبود پیدا کنه و به زودی ثمره‌اش رو ببینیم. فقط برای وجود انسانی‌مون ارزش قائل نباشیم. رابطه‌ها هم وجود دارن حتی در ارتباط یک انسان با خودش.

عنوان از یادداشت‌های مهدی میناخانی

۰۳ مهر ۹۸ ، ۱۵:۰۹ ۴ نظر
Amer ‌‌

اُبژه زمانی در روان متولد می‌شود که فرد بتواند دیگران را فارغ از نیازها و خواهش‌های خود ببیند و درک کند.

من فکر می‌کنم دوس‌داشتن یعنی اینکه باید روزبه‌روز وضع‌ام از دیروز بدتر بشه و هروقت با همه‌ی این بدی‌ها کنار اومدم، یعنی خودمو دوست دارم. سال‌ها تلاش می‌کنم تا به یه دستاوردی نزدیک بشم و وقتی که به اندازه‌ی کافی، تایید و تصدیق اطرافیانم رو جلب کردم، رهاش می‌کنم. می‌خوام بگم که، من بدون اون دستاورد هم خوبم، من رو ببینید لطفا. از تلاش کردن‌ها فراری‌م، از خوب شدن‌ها فراری‌م، می‌خوام به بدترین شکل ممکن خودمو دوست داشته باشم. فرض که امروز یکی پیدا بشه و حال بدم رو خریدار باشه، اما تا بهش ثابت نکنم، بدتر از این هم می‌تونم باشم، دوس‌داشتنش برام معنایی نداره. هر آدمی حق داره به اندازه‌ای که تو دوستش داری، دوستت نداشته باشه. هر آدمی حق داره، اگر دوستت داره، از بعضی ویژگی‌هات، بدش بیاد. هر آدمی حق داره، دیگران رو هم دوست داشته باشه. اما من طاقت این‌ها رو ندارم. همه‌ی این‌ها رو خیانت به خودم و نشونه‌ی بد اومدن دیگران از خودم می‌دونم. من در کودکی به اندازه‌ی کافی، خوب دیده نشدم، که امروز فقط به دنبال تایید دیگرانم. نه به دنبال خودم و دیگرانی که دوست دارم، به دنبال دیگرانی که فقط دوستم داشته باشند، هرآن‌چه را که هستم.

عنوان از یادداشت‌های مهدی میناخانی

۰۱ مهر ۹۸ ، ۱۸:۱۰
Amer ‌‌

دنیا، سراسر بی‌عدالتی است. آنان که در کودکی رنج بیشتری برده‌اند، در بزرگ‌سالی بیشتر به خود آسیب می‌رسانند.

دو شب پیش، قبل از خواب، مثل طفلی که تنها مونده و می‌بینه خبری از شیرین‌کاری‌ها و دست‌به‌سرهای اطرافیانش نیست، نمی‌دونه چی می‌خواد، چه‌شه و چه‌جوری باید حرفش رو بیان کنه، شروع به هق‌هق کردم. اون لحظه فقط به یاد مادرم افتادم، با اینکه می‌دونستم دارم میام پیشش. تو مسیر، عین چندساعت رو با چشم‌های باز و خشک، اشک ریختم و تمام خاطراتم از کودکی مرور شد. تصمیم داشتم همه‌اش رو این‌جا بنویسم اما تا چشمم به مادرم افتاد، همه‌اش، هیچی شد.

یادم بمونه وقتی مادرت میگه، میشه تو انجام این کار بهم کمک کنی، یعنی باید صفر تا صدش رو خودت انجام بدی و مادر مسئولیت نظارت رو به عهده دارن. داشتیم خونه رو جارو می‌کشیدیم که گفت باید لای درزها رو هم بکشی، زیر و پشت وسیله‌ها، روی روفرشی، بین روفرشی و فرش، روی فرش، بین فرش و موکت، رو و زیر موکت. تو این سی‌سال عمرم ندیده بودم یا بهتر بگم، هیچ‌وقت سقف رو جارو نکشیده بودم.

عنوان از Melanie Klein

۲۵ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۵۳
Amer ‌‌

کودک در چشم‌های مادر بایستی خودش را ببیند و خودش را «به اندازه‌ی کافی خوب» ببیند. یعنی مادر و پدر به او این حس را منتقل کنند که او «کافی» و «خوب» است.

شروع به ورق‌زدنِ همین چندتا نوشته‌ام می‌کنم. عجیبه که حتی با این‌ها هم غریبه هستم و هیچ احساسِ تعلق یا صمیمیتی باهاشون ندارم. چرا با از دست دادن‌شون ناراحت نمیشم؟ مگه روزمره‌هام نیستن؟ مگه اینارو فقط من ننوشتم؟ مگه خودِ من نیستن؟ پس چرا این‌همه آدم، خودشون رو دوس دارن ولی من نه؟

دخترهای زندگیم رو از سر می‌گذرونم. چه فرصت‌هایی رو از دست دادم. به این فکر می‌کنم که اگه شعورِ الآنم رو داشتم و به اون موقعیت‌ها برمی‌گشتم، هیچ‌وقت نعمت‌های خدا رو انکار نمی‌کردم. هرچند الآن هم از دست من ایمن هستند، هر چه‌قدر که من باشعور میشم اونا با شعورتر و دست‌نیافتنی‌تر. مورد داشتم طرف سرتاپا، پا بود، اما شعورِ من بهش قد نمی‌داد.

عنوان از یادداشت‌های مهدی میناخانی

۲۱ شهریور ۹۸ ، ۱۵:۲۲ ۵ نظر
Amer ‌‌

هیچ مادر عاقلی هرگز نمی‌خواهد که فرزندش را با ناکامی روبه‌رو کند، اما کودک متحمل آسیب جدی آن هم به دست مادر می‌شود.

سلام مامان، خوبی؟ چه خبر؟ چیکارا کردی؟ قبول باشه. دمت گرم، دیگه چیکار می‌خواستی بکنی؟ روز تاسوعا اینهمه خودت رو خسته کردی، عاشورا هم که کم نذاشتی. ایشالا هفته‌ی بعدی که نذر داری، میام خونه. به داداش گفتم اگه تونستین یه وعده برنج نذری برام نگه دارین. کار داداش چی شد؟ ای بابا. خب بذار مسئولیت کارهاشو بپذیره و تاوان کم‌کاری‌هاش اگر کم شدن از پس‌اندازهاشه، خودش پس بده. من نمیگم همه‌ی تقصیرات گردن اونه، بله جامعه هم مقصره. اما کی و کِی باید این واقعیت رو بفهمه؟ تو نباید گلیم اون رو از آب بکشی بیرون. وقتی می‌بینی هرجایی میره با یه دلیل مشابه اخراجش می‌کنن، بدون که بقیه پُربیراه نمیگن. رفتی با شرکتش صحبت کردی؟!

برای انجام کاری به بیرون میرم و ترجیح میدم با مترو برگردم خونه. معمولا برای مسیرهای کوتاه روی صندلی نمی‌شینم اما امروز چون خیلی خلوت بود و چشمم به یه مرد میان‌سالی افتاد که مثل طفل معصوم لب‌هاش طوری روی هم قرار داشت که انگار دندون نداره، برای همین دلم ضعف رفت و کنارش نشستم. نیم‌نگاهی به مرد میان‌سال داشتم که لبِ بالاش میون انبوهی از سیبیل‌ها گم شده بود و روبه‌روم مردی نشسته بود که ظاهری تقریبا آراسته با موهایی صاف و خوابیده داشت. مرد میان‌سال پاشد و رفت روبروی درب قطار ایستاد و به نقشه‌ی راهنمای بالای درب نگاه کرد. طوری که دستاش به نقشه نمی‌رسید و آستین کُت‌اش از دستاش درازتر بود، بالاخره فهمید کجا می‌خواد پیاده شه. مرد آراسته هم متوجه شوره‌ای بر روی پیراهنش شد که با چندین بار آب دهن سعی کرد اون رو پاک کنه و در نهایت مقدار باقی‌مونده رو به موهاش مالید.

آخرین باری که رفتم میوه بخرم اصلا حواسم نبود چندروز تعطیلی داریم و موزو فراموش کرده بودم. مشغول برداشتن انگورها بودم که فروشنده گفت، این‌هارو شما نباید بگیرید ما باید بدیم، حالا که خودت می‌خوای بگیری، اینقدر بالا پایینش نکن. به عقب یه خیزی برداشتم و اول خواستم که تمام میوه‌هارو تو سرش لِه کنم و بعد خواهش می‌کنم‌اش رو تیکه‌پاره کنم. اما تصمیم گرفتم از این فاصله یه شانس دوباره به انگورها بدم و در نهایت دو شاخه با دو نگاه اول و کلی تجربه که از زیرورو کردن قبلش به دست آورده بودم، انتخاب کردم. شیر برداشتم و رفتم پای صندوق حساب کنم. پیرزنی با نگاه کردن به دستای من از فروشنده پرسید شیر آوردین؟ من در جواب گفتم بله. تو دلش بهم گفت، کور که نیستم! من از این شیرها نمی‌خوام، شیر خودمو می‌خوام. منم تو دلم گفتم، ما هم شیر خودمونو می‌خواستیم، اما گیرمون نیومد به همین پلاستیکی‌ها قناعت کردیم. حاج‌آقایی سر رسید و گفت حاج‌خانوم شیر کم‌چرب میخوای؟ بریم تا راهنماییت کنم.
۲۰ شهریور ۹۸ ، ۱۳:۳۶ ۳ نظر
Amer ‌‌

آنچه سبب می‌شود کودک خودِ واقعی‌اش را بیابد و بتواند نشان دهد، مادر قابل اعتماد است.

چی بپوشم؟ میتونم لباسای نویی رو بپوشم که تازه خریدم. به هر حال یه عده هستن که برای انجام همون روزمره‌های دوس‌داشتنی‌شون رفت‌وآمد می‌کنن. می‌تونم تی‌شرت تیره‌تر رو بپوشم اما کلا بی‌خیال میشم، به همون آخرین پیرهن تیره‌ای که تنم بود، شلوار و کفش هم‌رنگ باهاش بسنده می‌کنم. دفترچه به همراه قلم زیبای جدانشدنی ازش رو به دست می‌گیرم و به سمت پارک محبوبم راه می‌افتم. تو خیابون که قدم می‌زنم، یه حسی بهم میگه انگار شهر از روزای قبلی کمی ناامن‌تره و با دیدن دوتا سرباز مسلح، هنگام ورود و خروج از مترو این حس تقویت میشه. هیچ‌وقت این فکر به ذهنم خطور نمی‌کرد که این بخش از شهر مال من شه، اینقدری که بر حسب اتفاق در یک سال گذشته، همه‌ی کارهام به گذشتن از این مسیر منجر شد. طبق عادت هندزفری به گوش می‌زنم، موزیک پلی می‌کنم و نمی‌خوام هیچی از اطرافم بشنوم، همون که چهره‌هاشون رو می‌بینم، کافیه. ظاهر آدم‌ها نسبت به روزهای گذشته منهای پوشش‌های تیره‌تر کمی تغییر کرده، انگار تاحالا هیچ‌وقت شبیه به بعضی از این چهره‌ها ندیدم، کمی نامانوس‌تر و نامهربان‌تر. به مسیر تندرستی نزدیک میشم، سنگ‌فرش‌های به دقت چیده شده و خوش‌رنگ که آدم رو دعوت می‌کنن، فقط به اون‌ها چشم بدوزی و قدم به سوی اون‌ها برداری. درخت‌های تنومند با برگ‌های انبوهی که در یک‌سو به صف کشیده شده‌اند تا هنگام روز مانع از رسیدن تابش مستقیم خورشید به نیمکت‌های دونفره‌ای که زیرشان نشسته‌اند، شوند. به پُل عزیزتر از مسیر تندرستی‌ام می‌رسم که از زیرش بزرگ‌راهی رد شده و در کناره‌هاش، انواع درختان، گل‌ها و گیاهان دیده میشه که به طور هیجان‌انگیزی فضای شهری و طبیعت رو باهم تلفیق می‌کنه. قلم رو برمی‌دارم تا تو دفترچه‌ام یه چیزی یادداشت کنم، متوجه میشم دوتا آقا پشت‌سرم دارن راه میان. کمی این‌سو و اون‌سو می‌کنم و شدت قدم‌زنم رو افزایش میدم، می‌بینم که اون‌ها هم دارن به من نزدیک‌تر میشن. با دیدن چندتا شخص که خیلی جلوتر از ما هستند، کمی خیالم راحت میشه و میگم مثلا می‌خوان چیکار کنن؟ اون اشخاص رو هم رد می‌کنیم اما اون‌ها می‌رسن به من، طوری که من از تعجب می‌مونم، چرا اینقدر چسبیده؟ که یکی‌شون برمی‌گرده بهم چیزی میگه، هندزفری رو از تو گوشم درمیارم و میگم بله؟ میگه ببخشید این بیمارستان قلب دقیقا کجاست؟ با دهنی پر از قلبم، میگم کمی جلوتر. به محوطه‌ی مدرنی که از سکوهای پله‌مانند مرتفع، سایه‌بونی عظیم که بر سر سکوها افراشته شده و نورافکن‌هایی که بازتاب نورشون از سایه‌بون، فضا رو روشن می‌کنه، نزدیک میشم و دونه‌دونه پله‌ها رو میرم بالا تا روی سکوی آخر بشینم. مادری ذوق‌زده و مراقب تا پسربچه‌‌اش از روی پله‌ها به درستی صعود کنه و گاهی اوقات هم فرود بیاد. دوتا آقا با ضربات محکم به توپ بدمینتون، طوری که حرکت توپ در امتداد افق و سریع مسیرش رو طی می‌کنه، مشغول بازی هستند. دو مرد خسته میشن، همسر و دختربچه‌ی یکی از اون‌ها وارد محوطه میشه و از شوهرش میخواد که باهم بازی کنن. مرد با حرکاتی که به زیر توپ میزنه باعث میشه تا بازی راحت‌تر انجام بشه و گاهی اوقات هم توپ به زمین می‌افته و نصیب دختر بچه میشه. پدر و مادر اجازه میدن تا او در آرامش و آهسته به سمت یکی از اون‌ها گام برداره و با نهایت قدرتی که فرض می‌کنه داره، دستانش رو به پشت سرش می‌بره و توپ رو برای اون‌ها پرت می‌کنه و می‌افته جلوی پاش. به این فکر می‌کنم که چی میشه اگر همه‌ی آدم‌ها یه همچین خاطراتی رو از کودکی‌شون داشته باشن؟

۱۹ شهریور ۹۸ ، ۱۸:۳۰ ۴ نظر
Amer ‌‌

امروز که با خودی، ندانستی هیچ، فردا که ز خود رَوی چه خواهی دانست؟

از شرکت سابقم باهام تماس می‌گیرن که بیا وجه تسویه رو برات واریز کنیم. ساعت رفتنم رو باهاشون هماهنگ می‌کنم و میرم یه دوش می‌گیرم. زیر دوش به این فکر می‌کنم که چه خوب شد، اونجا یه لوازم‌التحریری خفن داره و می‌تونم هرچیزی توش پیدا کنم. تو راه به این فکر می‌کنم، چرا منم از اون شلوارایی که برای محمد خریدیم، نداشته باشم؟ اتفاقا تو مسیر هم هست، پس پیش به سوی یه روز خارج از کنترل.

بعد از تسویه حساب با شرکت و یه سری دروغ که باهم رَدوبَدل کردیم، وارد فروشگاه دوس‌داشتنیم میشم. سرگرم تماشای دفترچه یادداشت‌ها میشم و از همون خانم فروشنده‌ی تودِل‌بُروم می‌پرسم که دفترچه با این مشخصات ندارین؟ و اون هم مثل همیشه چرت‌ترین مدل رو بهم پیشنهاد میده. خوشحال از اینکه بهتر از این‌ها نمی‌تونستم پیدا کنم، به خودم می‌بالم و احساس می‌کنم بقیه هم با نگاهاشون تاییدم می‌کنن.

تو تاکسی به این فکر می‌کنم که عامر اینکارو با خودت نکن. تو چه نیازی به لباس داری؟ تازه خرید کردی. اما یه چیزی بهم میگفت، چرت میگه، تو لَنگِ این یه‌قرون‌دوزار نیستی، نباشه هم تو زندگیت تاثیری نداره و ممکنه فردا نباشی، پس بهتره امروز صاحب چیزی باشی که دوس داری. لعنت می‌فرستم به فکر اول و سر خرو کج می‌کنم به سمت فروشگاه. لعنت به شما که اینقدر قشنگ تیشرت‌هارو زیر پیرهن‌ها می‌پوشید تا ما خوشمون بیاد. وای اون کفشه‌ه‌ه‌ه‌، ترجیح میدم چشمم به چِشِش نیافته. آخه این شلوار بدون اون کفش معنایی پیدا می‌کرد؟ یا اصلا دلت می‌اومد این تیشرت صورتی رو که آخرین سایز مناسب با تو مونده بود رو اینجور تنها بذاری؟ از پیرهنای روشنی که باهاشون سِت کردی که نگو. دنبال دوتا نگاه می‌گشتم که تاییدم کنن که خداروشکر دوتا خانم پیدا شدن و تقریبا سَری به نشانه‌ی رضایت تکون دادن.

لباس‌هارو به صورت سِت روی جالِباسی آویزون می‌کنم. کفش رو تو جعبه‌اش نگه می‌دارم و دفترچه یادداشت به همراه قلم زیبای جدانشدنی ازش رو کنار خودم. به یکی از جمع‌های عزاداری کنار خیابون نزدیک میشم، صدای نوحه بسیار بلنده و همه مشغول سینه‌زنی هستند. همینطور که دارم به عزاداران نگاه می‌کنم، چشمم به معشوقه سابقم می‌خوره. چطور ممکنه؟ اون اینجا چیکار میکنه؟ نکنه من رو ببینه؟ تا قبل از اینکه متوجهم بشه یه دل سیر نگاهش می‌کنم اما سیر نمیشم از نگاهش. بالاخره اون من رو میبینه. دوست‌پسرش هم کنارشه اما من توجهی بهش نمی‌کنم، مادامی که حواسش به منه داره به اون چیزی میگه. صدای عزاداری اینقدر بلنده که نمی‌شنوم و از خواب بیدار میشم.

۱۸ شهریور ۹۸ ، ۱۶:۲۵ ۵ نظر
Amer ‌‌

سوگ زمانی «نسبتاً» پایان می‌یابد که فرد بتواند محبوب از دست رفته را در روانش «بایگانی» کند.

عامر با یه دوربین در سطح بابازنبوری بیا وارد اتاقم شو، ببین وقتی دارم از اتاقم میگم، بتونی تصور کنی. دوستام بهم میگن، تو چرا اینقدر کم میای بیرون؟ حال و انرژی این یه تیکه از جهان رو اینقدر دوس دارم که از خدا می‌خوام هرجا میرم، با خودم ببرمش. یه دوره خریدم هنوز گوش ندادم. نمی‌دونم چرا به سمتش کشش پیدا نمی‌کنم؟ خب الآن یاد می‌گیریم بعدا ایشالا به کارمون میاد‌‌. آخ گفتی مثل گواهی‌نامه، دردم تازه شد. گواهی‌نامه دارم اما ماشین نه، تازه‌شم من پراید نمی‌خوام، x دوست دارم. تو روح استاد زبانم، با اینکه دو سال از ما کوچیک‌تره ولی ماشین شاسی‌بلند داره. هنوز مثل تو عروج نکردم که یه چیزایی به چشمم نیاد. نمی‌دونم چرا تحصیلات یه وقتایی خیلی به چشمم میاد؟ زمانی تو ذوقم می‌خوره که طرف تحصیلات داره ولی شعور نداره. با قسمتی از خونواده نشستیم، اونا دارن فیلم می‌بینن، منم فقط نشستم کنارشون تا نبودنم، اذیت‌شون نکنه. خیلی وقتا تو اتاقم هستم، خیلی اوقات هم مادرم از این رفتارم ناراحته و خب بین ده باری که تو اتاقم میرم، یک بارش هم میام تو جمع می‌شینم.
۱۷ شهریور ۹۸ ، ۲۲:۱۱ ۵ نظر
Amer ‌‌

بر لوحْ نشانِ بودنی‌ها بوده‌است، پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده‌است.

به گمونم باید یه دفترچه یادداشت برای خودم تهیه کنم تا همیشه همراهم باشه و چیزی که در لحظه تجربه‌اش می‌کنم یا به ذهنم میرسه رو به صورت کلیدواژه ثبت کنم. اصلا نمی‌دونم اون انرژی اولیه رو از کجا آوردم که اینقدر مفصل شروع کردم. شاید به خاطر این بود که قبلش هیچی نگفته بودم و یه سری حرف‌ها تلمبار شده بود. شایدم چون این روزها اتفاق معمولی خاصی برام نمی‌افته تا یادم بمونه که بخوام ثبتش کنم، در صورتی که مطمئنم می‌افته و اون لحظه برام حس خاصی داره. شایدم روزهای اول وقت بیشتری نسبت به امروز داشتم، چون باهاش خیلی در تماسم و همه حرفام رو بهش میزنم، اینجا چیزی برای گفتن ندارم. شایدم چون می‌خوام از همه احوالات درونیم بدونه، وجود اینجا نقضش می‌کنه، اما اینجا فقط احوالات درونی من نیست، ماها جزئی از اینجاییم.

۱۵ شهریور ۹۸ ، ۱۷:۰۵ ۳ نظر
Amer ‌‌